تبليغاتX
بدخط

بدخط

و چه پر شكوه ست اين تناقض بين زشتي و زيبائي

خانه ام رادوست دارم

نوشتن برایم این روزها سخت شده اگر ماه ها با شخصیت های داستان های بلند و کوتاه خودم در گیر بودم بعد از کودتای 22 خرداد همه شخصیت های داستان هایم را گم کرده ام

شاید آنها را بین جمعیت مردم جا گذاشته ام، می دانم "حوری "قصه ام دیگر زنده نیست می دانم "بابک" قصه ام زندان است می دانم "گیسوی" آخرین داستانم غمگین تر از همیشه در جائی در این شهر شلوغ گم شده ،"فارس " از خرمشهر نیامده مانده و در قیام مردم برای آب هنوز در زندان است همه را می دانم مانده ام با داستان های نیمه کاره شخصیت های گم شده و شاید مرده ،

می خواهم فریاد بزنم من خانه ام را دوست دارم

من خانه ام را دوست دارم


از هواپیما که پیاده شدم گرما تو ذوق می زد ، هوا خنک پرنده آهنین ما را از گرمای اهواز بی خبر کرده بود، فرودگاه بزرگی داشت این اهواز ،وارد فرودگاه که شدم پسری را دیدم با شلوار و لباس مشکی نام من را بر روی مقوا نوشته بود و اسم شرکت را زیرش و برده بود بالای سرش ، خودم را به نزدیکش رساندم سلام گرمی کرد خوشامد گفت ،از همان ابتدا پرسید اولین بار است که به اهواز می آیم ؟

پاسخ دادم قبلا آبادان آمده ام ولی اهواز نه

در مسیر فهمیدم اهل خرمشهر است، می گفت باید من را دو ساعته تا خرمشهر و از آنجا به بیابانی که کمپ کاری برای پالایشگاه بود ببرد.

مسیر طولانی و بیابانی بود ولی هرچه بود برای من تازگی داشت

به خرمشهر که رسیدیم گفتم اینجا از آبادان و اهواز کوچکتر است ؟

خندید و گفت اهواز خیلی بزرگ است ولی آبادان کوچکتر و خرمشهر از هر دو آنها کوچکتر

نامش" فارس" بود می گفت یعنی اسب سوار

روز خسته کننده ای را در جلسات و بازدید ها گذراندم در قسمت استراحت گاه پالایشگاه به من رسید و اعلام آمادگی کردم برای بازگشت به شهر .

هتل برای اقامت یک شبه من در آبادان بود ولی خواستم اگر وقت هست من را دوباره به خرمشهر ببرد راحت پذیرفت

می گفت بین خرمشهر و آبادان راهی نیست

من را برد در خرمشهر چرخاند و بهت را در چشمانم دید شهری که هنوز ویران بود بر در دیوار رد گلوله هنوز مانده بود خانه های رها شده و بی صاحب ساختمانهای ویران ،مردم رها شده در شهر .کابوس بود. هر آنچه شنیده و خوانده بودم غلو نبود خرمشهر من و ما ، پاره تنی که وقتی از دست رفت سرزمین را بغضی گرفت که تا روز که برگشت این بغض تنها به شادی بازگشتش ترکید ویرانه مانده بود ویرانه،

من را برد به سمت مسجد جامع شهر ، همانجا که هنگامی که شهر آزاد می شود همه به سمتش می روند و همانجا که شهر وقتی سقوط می کند چشمان منتظر مناره هایش ، سربازان گریخته از شهر را نظاره می کند مسجد جامع ، وارد مسجد که شدم تمام سعی من این بود که منقلب نشوم ولی فارس به من خیره بود مسجد من را مدهوش کرده بود سرم را هرجا می چرخاندم غم و مقاومت را می دیدم

وقتی به خودم آمدم که فارس دستی بر شانه ام زد که برویم

پرسیدم چرا این شهر اینگونه است

لبخند تلخی زد و جوابم را نداد

در مسیر برگشت از فارس پرسیدم قیام بعد از 22 خرداد در این شهر چگونه بود

غمگین گفت : "هیچ ،آبادان و خرمشهر خبری نبود ولی اهواز شلوغ شد،مردم اینجا خیلی صدمه دیدند ،همین چند سال برای آب مردم در خیابان ها تظاهرات کردند ،حکومت کشت و برد خیلی ها این جا نمی دانند که هنوز چه بلائی بر سر فرزندانشان آمده است ،هیچ هیچ، این جا نمی شود اعتراض کرد این جا تهران نیست"

در دل گفتم  آری آری این جا تهران نیست این جا پاره تن زخمی این سرزمین است

فارس می گفت خرمشهر را دوست دارد کودک بوده که شهر سقوط کرده و وقتی که به شهر برگشته نو جوان بوده و بزرگترین آرزویش برگشت به خرمشهر بوده بهترین روز عمرش بوده ، فارس چه زیبا می گفت بهترین روز عمر روز آزادی سرزمین است فارس بشارت می داد

شاید به بهترین روز های ایرانیان که در راه است .

هادی صادقی زمستان هشتادو هشت


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 21:27  توسط هادي صادقي  | 

خانه ما

از او پرسیدم  (برای این که سخن را ادامه بدهم و خسته نشود و نرود ) :" خانه تان کجاست ؟"

گفت:" پشت آن کاج های بلند ، و برای شما کجاست ؟"

گفتم :" آنطرف تر از آن درخت خرمالوی خشکیده که این پائیز محصولی نمی دهد و دیگر هم سبز نخواهد شد و با طعنه ادامه دادم کاج های شما هم که چهار فصل نیستند، درخت دارد زرد و خشک می شود ."

گفت :" ایرادی ندارد خودمان سبز می شویم. و به درختان روحیه می دهیم خرمالوی شما را به شهامت و استقامت دعوت می کنیم و به یاد کاج های من هم می اندازیم چهار فصل باید سبز باشند."

گفتم : " من غمگینم "

گفت :" از درخت خرمالویتان فهمیدم ."

گفتم:"پس با این کاج ها تو هم غمگینی "

گفت :"و به همین دلیل در میدان وقتی نگاهت را از من دزدیدی باز هم آمدم"

کمی خجالت کشیدم

گفتم :"در میدان بار آخر من فرار کردم"

گفت:" همه فرار کردند"

گفتم :"آخر دیدم که تو ایستادی"

گفت :"تو که رفتی دنبال تو امدم که بگویم نترس دوباره سبز می شویم "

به ایستگاه رسیدیم باید پیاده می شدیم گفتم :"ایستگاه بعدی را بسته اند باید به خیابان برویم و ببینیم اوضاع چگونه است"

قرارمان این شد که اگر به سمت غرب خیابان رفتیم برای خرید تلفن همراه و اگر به سمت شرق رفتیم برای خرید کارت عروسی آمده ایم

از ایستگاه به سمت سطح زمین رفتیم 

دستم را کسی گرفت با تحکمی نفرت انگیز گفت :"کارت شناسائی "

من من کنان خواستم کلامی بگویم

گفت:" اگر کارت نداشته باشی باید سوار شوی" و مینی بوسی را دیدم که پر از هم سن و سال های من بود

گفتم : " آمده ام کارت عروسی بخرم "

...

رهایم کردو من به چشمان نگران او نزدیک شدم و گفتم :"باید به سمت درب مجلس همین طور ادامه بدهیم و محض احتیاط برای هماهنگی روز سبز شدنمان هم روز عروسی ماست ."

سری به نشانه تائید تکان داد

میدان برایمان کوچک بود حتی با آن همه سلاح که در دست دیگران بود 



هادی صادقی پائیز هشتادو هشت

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:52  توسط هادي صادقي  | 

من بشارت می دهم به سبزی

به مهربانی

من بشارت می دهم به بهار ،فراوانی

من بشارت می دهمتان به روزهای خوش ، به خنده مردمان

بشارت به با هم بودن بشارت به دوستی

بشارت من لختی دیگر می آید،امید را زنده نگه دارید

بشارت می دهم به سبزی میهن، امید را زنده نگه دارید

استقامت و پایداری شما نیک به یاد مردمان فردا می ماند

و با افتخار سر بر می آورند

" ما از سلاله آدمیان سبز اندیش امیدوار مقاوم هستیم "

من شارت می دهم به سبزی

به مهربانی

اندکی صبر باید کرد

 

 

هادی صاذقی شهریور ۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:27  توسط هادي صادقي  | 

مقدمه داستانکی در زیر می آید چهار سال پیش در وبلاگ فرهنگکده ارائه گردیده است و با توجه به شرایط این روزها دوباره آنرا در این وبلاگ ارائه می نمایم.

 

 

تقديم به س . خ

بخت تغيير

 

بوي تغيير مي آمد ،دلش مي خواست بپرد ولي نمي توانست گوئي نيروي او را از انجام اين كار باز مي داشت ،آنقدر نپريده بود كه اين كار برايش هراس انگيز مي نمود.صدائي در درونش مي گفت اگر بپرد نيست خواهد شد ،پشت همين بوته ها بمان و هوشيار باش ولي چگونه ؟ پرواز در طبيعتش بود ولي اين نداي دروني نفرين شده رهايش نميكرد .

ولي امروز ديگرتصميم خودش را گرفته بود مي خواست پرواز كند آن نداي نفرين شده باز هم به سراغش آمده بود .عقاب در آسمان است و در بيشه ،گربه جنگلي ،از جايت تكان نخور .

نه پرواز كن و نه حركتي كن تا زنده بماني .

 بخت كمي داشت اگر پرواز مي كرد ،عقاب رهايش نمي كرد .

 با تحكم به خود گفت:

" مي پرم اگر عقاب مرا گرفت حداقل در اوج، در پرواز مرده ام و اگر زنده ماندم و از چنگال آن گريختم ،ازپوسيدن پشت آن بوته ها رها شده ام ."

 اين را گفت و پريد ...

گربه جنگلي دو سايه سياه را بر روي چمنزارهاي بيشه مي ديد سايه يك عقاب در آسمان كه بال هايش را گشوده بود و يك كبوتر كه با تمام كوچكي سايه اش بسيار شكوهمند تر ازسايه عقاب بود...

 

هادی صادقی آبان ماه سال هزارو سیصدو هشتادو چهار خورشیدی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:18  توسط هادي صادقي  | 

قاب عکس سبز خریداریم

علاقه به عکس، نه عکاسی فقط عکس ،عکاسی زحمت کشیده و تصویری ناب را از زمان در یک لحظه ثبت کرده است، و چه لذتی دارد تماشای این ثبت لحظه ،حس می کنی در آن لحظه هستی و تداوم در بقیه لحظات داری ،در زمان امتداد پیدا می کنی به درون عکس می روی ، این مقدمه را گفتم که آن را به این روزها وصل نمائم این روزها  حضور عکاسان حرفه ای و در کنارشان مردمی که از حضور همدیگر عکس می گرفتند و سبزی حضور  ما را  به رخ همه کشیدند کمک بسیاری در ادامه روند حرکت سبز در کشور و حمایت سایر هم وطنان داشته است این عکاسان با عکاسی های خود از جشن های سبز ها در قبل از انتخابات و هم چنین موج اعتراض سبزی که بعد از انتخابات پیش آمد ، سهم به سزائی در رسا تر نمودن صدای سبز ها داشتند ،این روزها شنیده ام که عمال زر و زور سیاهی به آنها هم متعرض شده اند و تعدادی از عکاسانی خبری را هم دستگیر نموده اند و تعدادی از آنها را تحت فشار قرار داده اند به امید روزهای بهتر که در کنار آنها شادی زیستن در ایرانی بهتر را جشن بگیریم و آنها با ثبت لحظه باز هم آن لحظه آنرا در تمام دوران ها برای بیننده عکس جاری نمایند.

مجله لایف عکس هائی از جنبش سبز در سایت خود قرار داده که توسط عکاسان مختلف گرفته شده است . در عکس ها خشونت کثیف رو سیاهان روزگار را می شود دید و در بین این عکس ها ،اکثریت عکس ها ثبت مقاومت پایداری مردان و زنان  سبز است . زیباترین، مقاوم ترین انسان های روی زمین را در عکس ها می بینی .امید  به شکل باور نکردنی در چشمانشان است و فریاد پایداری سر می دهند .

از تمامی هنرمندانی که با ثبت این لحظه های سبز پایداری ، امید را مهمان چشمانمان می نمایند سپاسگذارم.

لینک اول عکس ها

لینک دوم عکس ها

چهل‌هزار ایرانی باغیرت، چهلم شهدای سبز را به سوگ نشستند

حتی در آن دنیا هم سبز ها طرفدار دارند

هادی صادقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 23:46  توسط هادي صادقي  | 

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم
که بوی سبزترین فصل سال می‌آید
قیصر امین‌پور

 

افشای هویت یکی دیگر از شهدای جنبش سبز: شهید امیرحسین طوفان‌پور

هویت یک شهید دیگر جنبش سبز به نام «امیرحسین طوفانی پور» که روز 25 خرداد در میدان آزادی تهران به ضرب گلوله به شهادت رسیده بود، فاش شد.

 

بر اساس گزارش رسیده به «موج سبز آزادی» امیرحسین طوفان پور، متولد 1356 و دارای یک دختر هفت ساله، روز دوشنبه 25 خرداد همراه با برادر دیگرش به حوالی میدان آزادی رفته بودند. حدود ساعت بیست و سی دقیقه شب به بعد با دیدن درگیری و شلوغی در بخشی از خیابان، از برادرش که سوار بر موتور بوده جدا می شود تا به تجمع نزدیک شود و خبری به دست بیاورد، ولی دیگر برنمی‌گردد.


بر اساس این گزارش، برادر او که نزدیک صحنه بوده، با دیدن تیراندازی با موتور دور می‌شود و در جای دیگری منتظر می‌ماند، ولی از امیرحسین خبری نمی‌شود. او به خانه می‌آید و به همراهش زنگ می‌زند؛ جوابی نمی‌شنود تا اواخر شب که فرد ناشناسی به منزل مادرش زنگ می‌زند و به این مادر منتظر می‌گوید که دست امیرحسین تیر خورده و او را به بیمارستان حضرت رسول برده‌اند.


گزارش رسیده به «موج سبز آزادی» همچنین حاکی است مادر و دیگر نزدیکان این شهید، در آن شب و روزهای بعد تمام بیمارستان‌ها را به دنبال او می‌گردند و خبری به دست نمی‌آورند؛ تا آنکه در روز جمعه 29 خرداد با ناامیدی به پزشک قانونی در کهریزک مراجعه می‌کنند و عکس او را در کامپیوتر کشته ها می‌بینند و با دیدن جنازه، تلاششان بی ثمر پایان می‌گیرد. در ابتدا در دادگاه انقلاب برای دادن جنازه صحبت‌هایی درباره‌ی گرفتن حق تیر به میزان 5 تا 10 میلیون تومان مطرح می‌کنند که وقتی تلاش‌های مادر این شهید ثابت می‌کند که او فردی کاملا عادی و غیر سیاسی بوده، دادن تاوان منتفی می‌شود. البته در نهایت هم جنازه با این تعهد که هیچ گونه مراسمی در منزل یا مسجد برگزار نشود، تحویل خانواده داده می‌شود.


بر اساس این گزارش، جراحات مشهود در جنازه شامل: تیرخوردگی ساق دست، پهلو و کمر و نیز آثار کبودی در پشت گردن و زخمی عمیق در پشت سر بوده که داخل آن را با پنبه پر کرده بودند، و شکستگی کامل بازویی که تیرخورده بوده است. روی صورت هم بینی به نظر شکسته می‌رسید. اما هیچ کس از چگونگی دقیق کشته شدن او چیزی نمی‌داند و همه‌چیز بر اساس حدسیاتی است که از روی جنازه گرفته شده است. ولی قدر مسلم او بعد از تیر خوردن، زنده بوده و صحبت می‌کرده و گوشی همراهش را به فردی داده تا با مادرش تماس بگیرد و خبر تیر خوردنش را به او بدهد.

این شهید جنبش سبز روز یکشنبه 31 خرداد ماه در قطعه‌ی 233 بهشت زهرا، ردیف 152، شماره 34 به خاک سپرده شد و مادر امیرحسین هر روز صبح قبل از باز شدن در بهشت زهرا، و گاهی صبح و عصر، بر سر خاک پسرش حاضر می‌شود و به امید وعده‌ی برخی مقامات قضایی است که قول داده‌اند قاتل او را شناسایی و به جرائمش رسیدگی کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 22:19  توسط هادي صادقي  | 

خدایا دارم به تو بی اعتقاد می شوم اگر سرت شلوغ است این لینک ها را مطا لعه کن ، من دارم تو خودم میمیرم از این همه سیاهی و خبر بد که هر روز از خواهران و برادرانم در یافت می کنم خدایا نمی گویم برای تجمعات روز پنج شنبه مراقب ما باش ولی مراقب خواهران و برادرانم باش که در زندان های این دژخیم هستند کمکشان کن ، دستمان به جائی بند نیست .

 

ترانه موسوی

جان سعید حجاریان در خطر است؛

گزارشي از جنايت در زندان مخوف كهريزك


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 22:14  توسط هادي صادقي  | 


نماز جمعه نبود

 رفراندومی دوباره بود!

نماز جمعه تهران در میان شدیدترین تدابیرامنیتی و سانسور خبری- تصویری برگزار شد.

برای نخستین بار سیمای جمهوری اسلامی تصاویرنمازگزاران را پخش نکرد. هم برای سانسور چهره شخصیت هائی نظیر موسوی، خاتمی و کروبی  ... و هم با هدف مشخص نشدن چهره اوباش و چاقوکش هائی که ستاد کودتا و دولت از صبح زود به نماز جمعه فرستاده بودند. هیچ خبرنگار خارجی را اجازه ورود ندادند. همین اوباش و چاقوکش ها، پس از پایان نماز، در گروه های چند ده نفره و از پیش سازمان داده شده، در خیابان های اطراف دانشگاه با چاقو و قمه به مردم حمله ور شدند. گزارش های بسیاری درباره این حملات، بازداشت های جدید، حرکت مردم در خیابان های تهران رسیده است که بتدریج منتشر خواهیم کرد.

صحبت نه بر سر دهها و صداها هزار، بلکه بر سر حضور 5ر2 میلیون نفر در نماز جمعه امروز تهران است. سایت فرارو درهمین ارتباط نوشت:

رسانه های داخلی وخارجی حضور مردم در نماز جمعه این هفته تهران را بی سابقه توصیف كردند. برآوردها حاكی از حضور 1.5 تا 2.5 میلیون نفر در این نماز جمعه است. »


در این زمینه بخوانید

حمله لبای شخصی ها به کروبی

نماز سبز را به خشونت کشیدند

ف ی ل ت ر ش ک ن

عکس از نماز سبز

 هادی صادقی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:48  توسط هادي صادقي  | 


حضور در «صفوف مردم» در پاسخ به «دعوت همراهان و همراهان»

موسوی هم جمعه با مردم همراه می‌شود

میرحسین موسوی با صدور بیانیه‌ای اعلام کرد که در پاسخ به دعوت همراهان و همدلان، روز جمعه در میان صف‌های مردم حضور می‌یابد. تاکید او بر حضور به خاطر دعوت مردم و اشاره او به حضور در صف‌های مردم به جای بیان مستقیم نمازجمعه، نشانه‌ی این است که موسوی این حضور را برخلاف گفته‌ی برخی محافه‌کاران نه یک حضور فردی در نمازجمعه، بلکه گامی در مسیر جنبش سبز می‌داند.


به گزارش قلم نیوز، مهندس میرحسین موسوی در پاسخ به دعوت مردم درخصوص شرکت وی در نماز جمعه این هفته تهران بیانیه ای صادر کرد. متن کامل بیانیه موسوی به این شرح است:

به نام خدا و با تقدیم سلام متقابل

از آنجاکه اکیداً پاسخ به دعوت همدلان و همراهان در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه را بر خود واجب می دانم، روز جمعه مورخ 26/04/88 در میان صف های شما حاضر خواهم شد.

تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی های به ناحق مسلوب شده از ماست.

با تقدیم احترام

برادر شما میرحسین موسوی

24/4/88



در همین رابطه بخوانید

نایاب شدن سجاده سبز در تهران

ترس کیهان از حضور سبزها در نماز جمعه

ده پیشنهاد برای شرکت در نماز جمعه


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:28  توسط هادي صادقي  | 

جهت اطلاع شما دلیر بی باک منم

نگرانی در چشم ها موج می زند. دیگر از پلیس های کلانتری ها هم خبری نیست . عده ای که کاور پلنگی تنشان کرده اند از رفتن مردم به سمت پائین جلوگیری می کنند.

 دختری عصبانی شد گفت:" می خوام برم انقلاب کتاب بخرم"

فرد دیگری دل و جرات پیدا کرد و گفت :"خونم اونجاست می خوام برم."

نه راهی نبود، پسری برگشت به مردمی که به سمت پائین می آمدند گفت :

نمی گذارند برویم آنهائی هم که در محوطه میدان هستند محاصره هستند .میگویند جلوی دانشگاه شلوغ است گاز اشک آور شلیک کردهاند و خیلی ها را گرفته اند و دارند می برند.

مردم گیج شده اند نمی دانی که با توست و که با تو نیست ،که برای میدان آمده و که به قصد دیگری.

دو نفر چشم در چشم به هم خیره شده اند، در چشمانشان بیم و امید را می بینی دستش را بالا می برد و دست می زند همه متوجه اش می شوند نفر دوم که به او خیره بود دست هایش را مانند او بالا می برد  و پیاپی بر هم می زند مردم آرام آرام به آنها می پیوندند، لحظاتی بعد در می یابی همه به قصد میدان انقلاب آمده اند  و نگران خواهران و برادران محاصره شده در میدان انقلاب هستند و به امید اینکه فشار را از روی میدان بردارند همه به سمت شمال حرکت می کنند چند ثانیه گذشته مردم دوان دوان می آیند و بهم می پیوندند. دست ها را افراشته اند و بر هم می زنند . الله اکبر سر می دهند و یاحسین می گویند.

 شعار ها و فریاد ها از ته دل بر می آید طولی نکشیده هزاران نفر شده ایم تلفن همراهم زنگ می زند دوستی از آنسوی خط می گوید سیاه پوشان پلیس به سمت جنوب در حرکتند می گویم باکی نیست خدا با ماست صدایش می لرزد می گوید مراقب خودت باش.جمعیت همچنان در حرکت است شعار ها پر شور است از ته دل می گویم خدایا حفظمان کن در هر چهارراه مردم دوان دوان به ما می پیوندند سیاه پوشان تا بن دندان مسلح از راه می رسند.

 مردم تکان نمی خورند نمی ترسند

نترسیده ام

در کنار مردم شهرم هستم

در کنار هموطنانم هستم

به صورت رگبار اشک آور به سمت مردم شلیک می کنند با تعدادی موتور به مردم حمله می کنند .

دیگر فقط دود می بینم نوشته ای را می بینم که روی زمین افتاده. در مه دود فقط یک جمله اش را می بینم

نوشته :    دلیر بی باک منم

دستی مرا می کشد و می گوید بگریز برادر ........

.

.

.

صدای شعار ها کمتر نشده پرشور تر هم شده

دختری کنار خیابان دود به صورت اشک آلود مردم می دمد به امید رفع تاثیر گاز اشک آور

در صورتم دود می دمد می خندم

می گوید:" گریان خنده رو عینکت را بردار نفسم را هدر نده"

من باز می خندم.

هادی صادقی تیر هشتادو هشت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:21  توسط هادي صادقي  | 

موج سبز آزادی